متن هاي ادبی میلاد حضرت فاطمه زهرا(س)

فاطمه! ای گلواژه آفرینش!
کجا زبان ما را رسد که وصف تو گوییم و کجا به اندیشه ما آید که ذکرتو آریم، و کجا توان قلم بود که نقش حسن تو نویسد و کدام آینه است که درخشش نور تو را بتاباند.
فاطمه! ای بزرگ بانو!
ای نام تو، جامع کمالاتت که گویای عصمت آتش سوز توست. ای آن که دامنت، رسالت سردار توحید را پرورد. ای آن که مهر رخت، خورشید فروزان مریم و آسیه و خدیجه را فزونتر است؛ چرا که جهان بانوان را تو سروری. ای آن که شهد شهادت سوزانت را ازچشمه صداقت و اخلاص چشیده ای. ای آن که بر گرده گیتی، دوریحانه مصطفی (ص) را مادری، پس نقش آفرین کربلای تویی؛ آری .........

________________________________________________________________________________________

مادریازده خورشید
محبوبه حق، از دامان زنی پا به زمین گذاشت که تنها محرم شبهای وحی و روزهای رسالت محمد بود.
این نورسیده که تمام بلند بالایی «لولاک» را به ارث برده بود، آمد تا آبروی زنانِ قرونِ زنده به گور تاریخ باشد؛ قرنهای برباد رفتهای که تجلی لطافت خدا را در صورت، عطوفت زن، انکار کرده بود و دستهای هرزهاش، به خون تمام دختران زمین آلوده بود.
عصمت، در لباس زنی به دنیا آمد که تمام تاریخِ تا امروز، در قامتِ توحید و آزادگی او حیران شده است و یازده خورشید روشنگر ابدی، از دامان پرستاره او، به معراج رفتهاند.

و بر زمین ...
زمین، گهوارهای شد، پر از لالایی ستارههایی نورانیتر از خورشید.
بادهای آوازه خوان، برکت را نجوا میکردند بر سرتاسر خاک.
انسان به خود میبالید از این همه بزرگی.
با آمدنت، زمین، سربلندتر شد. ابلیس، پشیمان شد از اینکه سجده نکرده است به این همه شکوه، به این همه عظمت، به این همه سربلندی.
... و تو آمدی؛ ناگهانتر از همه بارانهای بهاری. آمدی و بیمضایقه باریدی. مهربانتر از همه بارانها، مهربانیات فراگیر شد. بعد از تو دیگر هیچ دختری، خواب گورهای دهان گشوده را ندید.
-----------------------------------------------------
بشارت میلاد
بشارت باد بر اهالی زمین که سیب سرخ بهشت، جوانه زده است! نام تو، ریشه شر را خشکاند و آتش دوزخ را سر کرد بر پیروان طریقه رستگاری. خانه وحی، با درخشش نام تو، روشنتر شد، تا نشانهای باشد بر حرمت زن، تا دیگر رنگ چهرهها با شنیدن صدای تولد دختران، کبود نشود؛ تا دیگر سنتهای جاهلانه میان دختر و پسر، خطی نکشد به نشانه سعد و نحس. «عاص بن وائل سهمی» بداند که سهمی از میراث حقیقت و ماندگاری نخواهد برد. هرچه بهرهای از نور نداشته باشد، تا صبح بیشتر نخواهد پایید. پنجههای عداوت و گمراهی، به زودی بریده و دریچههای هدایت، یکی پس از دیگری گشوده خواهد شد.
--------------------------------------------------------------

ابخند تو
لبخ در سرزمین قبیلهها و طوایف، انس و شفقت را نشانی نیست.
در سرزمین بیابانها و تشنگی، اسم زن، جایی در دفتر زندگی ندارد؛ زنان، زهرا جان! املاک مرداناند!
در سرزمین زنده به گور کردن دختران، در روزگار جاهلیت، لبخند تو، پایان گریههای مرگ بود. لبخند تو، آغاز خندههای حیات بود بر لبهای دختران عرب.
در سرزمین آفتهای شوم و روزگار شرور، لبخند تو، «خیر کثیر» بود و تداوم سلسله خوبیها در خاندان رسالت.
لبخند تو، طلیعه مهر بود، در بادیههای تاریکی؛ شریعه عشق بود در بیابانهای سوخته.
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0